Echoes of Art پژواک های هنر

Echoes of Art پژواک های هنر Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from Echoes of Art پژواک های هنر, Art Gallery, Kabul.

《آن سوی میو》روزی عجیبی بود...در حیاط خانه مشغول کار بودم. منی که همیشه از حیوانات میترسیدم، ولی در عمق قلبم دوست شان داش...
25/11/2025

《آن سوی میو》

روزی عجیبی بود...
در حیاط خانه مشغول کار بودم. منی که همیشه از حیوانات میترسیدم، ولی در عمق قلبم دوست شان داشتم.

امروز اما، با یک پیشی کوچولوی سیاه و سفید خلوت کردم. رنگش مثل دنیای ما بود: نه سفید، نه سیاه، ترکیبی گیج کننده و واقعی. چشمانش چیزی بین سبز و زرد بودند، مثل تردیدی که در وجودم بود.

چند کلمه با هم رد و بدل کردیم.
او با میو و من با تحسین.

پیشی گفت: میوو
من گفتم: چقدر زیبایی کوچولو!
باز چیزی گفت. ندانستم چه، ولی انگار حس داشت. نه فقط صدا، بلکه یک معنا.

برای اولین بار، بی هیچ ترسی به چشمان حیوانی خیره شدم. حسی شبیه گفتگوی بی کلامی بین دو روح.
اما باز هم نتوانستم نوازشش کنم. دستم جلو نرفت.

چرا؟
شاید چون اجازه ندارم حیوانی در خانه نگه دارم...
شاید چون هیچوقت بلد نبودم نزدیک شوم.
شاید هم ترسیدم که به من اعتماد کند.
ترسیدم ازینکه روز بعد، با همان حس قبلی برگردد، ولی منِ امروز دیگر نباشم.
شاید چون همیشه فکر میکردم اگر لمس کنی، دلبسته میشوی... و اگر دلبسته شوی، آسیب میبینی.

رفتم تا چیزی برایش بیاورم. احساس کردم مرا صدا میزند، شاید گرسنه بود، شاید فقط آغوشی میخواست.
اما وقتی برگشتم، دیگر آنجا نبود.

شاید ناامیدش کرده بودم.
شاید آمده بود تا برای اولین بار اعتماد کند... اما من عقب کشیدم.

و با خودم فکر کردم:
آیا همیشه ترجیح میدهم کسی ناامید شود، تا اینکه امید ببندد و من نتوانم بمانم؟
آیا ترسم از دوست داشتن، بیشتر از ترسم از تنها بودن است؟

نمی‌دانم.

ولی از آن روز به بعد، پیشی کوچولو دیگر نیامد.
و من هنوز نمیدانم، که بیشتر دلم برای او تنگ شده... یا برای شجاعتی که نداشتم.

فقط گاهی، بی صدا، یک ظرف شیر کنار دیوار حیاط میگذارم... شاید روزی برگردد.

✒(صدف سلطانی)

هر چیزی از دور، قشنگ است.هر چیز... طبیعت، چون تابلوی استادانه، با رنگ هایی از رویا آفریده شده؛هر برگ، هر گیاه، هر گل، هر...
18/11/2025

هر چیزی از دور، قشنگ است.
هر چیز...
طبیعت، چون تابلوی استادانه، با رنگ هایی از رویا آفریده شده؛
هر برگ، هر گیاه، هر گل، هر سایه روشن نور، با دقت هنرمندانه چیده شده است.
اما همین که قدم به درونش میگذاری، گرد و غبار، حشرات، حساسیت ها، چهره دیگر از ان را عیان میسازد.

حیوانات و پرندگان، این موجودات شگفت انگیز و زیبا،
در کنار بی نظمی هایی غریزی شان، وحشی اند، خام اند، و بی پروا.

و اما انسان...
زیباترین و در عین حال، وحشتناک ترین موجود روی زمین.

در هر رگی که در تنش تنیده شده، نقشه ای از فریب جاریست.
در هر قطره خونش،نشانه از خون ریزی.
در هر نفسش، ردی از آلودگی.

باید ازش ترسید.
آدمیزاد را فقط از دور میتوان دوست داشت.
باید دور شد... ولی چگونه؟
چگونه این تابلو باشکوه وحشی را رام کرد؟
اصلا امکان دارد؟
آیا هیچگاه به تابلوی (ساترن فرزندش را میبلعد) نگاه کرده ای؟
زیباست، اما در هسته اش، تاریکی خالص.
شاید آن نقاش، حقیقت را پیش از همه دیده بود.
بلی، این است چهره اصلی بشر.

و با این همه…
باز هم با لبخندی، با گرفتن دستی، یا نوشتن شعری،
آدمی را،
برای لحظه‌ای کوتاه… میشود بخشید.

✒️(صدف سلطانی)
🎨فرانسیسکو گویا

این روزها، همه چیز در نگاهم غلیظ تر و عمیق تر از همیشه است.آسمان، آبی تر از آنیست که به خاطر می آورم.آفتاب، وقتی بر درخت...
06/11/2025

این روزها، همه چیز در نگاهم غلیظ تر و عمیق تر از همیشه است.
آسمان، آبی تر از آنیست که به خاطر می آورم.
آفتاب، وقتی بر درخت ها می تابد، گرمی اش زردتر و پرشورتر دیده میشود.
برگ های درختان ناجو، در اوج خزان، سبزتر از بهار به نظر میرسند.
حتی روشنی مهتاب، تاریکی شب را در خود حل میکند.

این روزها، هر چیز کوچک، معنایی بزرگ دارد.
همه چیز عجیب است، یا شاید بهتر بگویم... زیادیست.

نمیدانم دنیا تغییر کرده، یا من.
شما هم این را حس کرده اید؟

📸✏صدف سلطانی

29/10/2025

خوب...
امروز به یک نتیجه‌ دیگر درباره‌ خودم رسیدم.
شاید دلیل اینکه کمتر وقت میآورم، همین منظره باشد.
هربار که پشت میزم مینشینم، نگاهم ساعت ها روی این درخت ها قفل میماند.
درختانی سبز، اما خمیده؛ با شاخه هایی پوشیده از غبار، ساکت
اما هنوز ایستاده اند.
نگاهم را تا ریشه هایشان پایین می فرستم،
تا آنجا که زمین شکافته شده و آنها خود را به عمق فرو برده اند.
میفهمم: برای ماندن، باید ریشه داشت.
راستش، بعضی وقت ها خودم را شبیه لاک پشتی کوچک میبینم.
آرام قدم برمیدارم در راهی طولانی و سفید، مثل صفحه ای که هنوز نوشته نشده...
گاهی خیلی عجله میکنم، قدم هایم بلاتکلیف اند.
خسته میشوم، و در خودم، در مسیر، در سکوت، بیشتر فرو میروم…
اما همچنان میخواهم بروم.
از گرمای امن لاکم دلگرمم، حتی اگر همیشه نباشد.
من محکمم؛ مثل ریشه های آن درخت ها.
ادامه میدهم…
آرام، بیصدا، اما محکم.
فقط نمیدانم این مسیر سفید،
به کجا میرسد…
آیا انجامی هم دارد؟

(صدف سلطانی) 💙🤗

گوشی که سنگین شده از شنیدن،نه از حرف های دلنشین، بلکه از صدای قضاوت ها، کلیشه ها، دردهای نادیده و نجواهای بی پاسخ ذهنش. ...
26/10/2025

گوشی که سنگین شده از شنیدن،
نه از حرف های دلنشین، بلکه از صدای قضاوت ها، کلیشه ها، دردهای نادیده و نجواهای بی پاسخ ذهنش.
اما با وجود همه این ها، هنوز زیبایی و لطافتش را حفظ کرده،
نشانی از گل سفید کنار گوشش، که هنوز پژمرده نشده.
در دل قفل، چشمی بسته است...
کلیدش چه میتواند باشد؟
غیر از دیدن، شنیده شدن و آگاه شدن؟
نه فقط با چشم، بلکه با دل.

(گوشی برای رهایی)
اثر (صدف سلطانی)👩‍🎨

#هنر #رسامی #پرداز #رنگه #هنرمند #صدف

25/10/2025

حسی که به هنر دارم، واقعا قابل توصیف نیست.
نه می توان آنرا کامل در کلمات گنجاند، نه در یک تصویر خلاصه کرد.
♡عکاسی برایم راهیست برای بیرون آمدن از لاک خودم،
فرصتی برای دیدن زیبایی هایی که دیگران از کنارشان عبور میکنند.
کمکم میکند به ظرافت ها توجه کنم، تصاویر ذهنی ام را شکل دهم، و حتی با آدم ها، روایت ها و تابو ارتباط تازه ای بسازم.
♡رسامی اما درست برعکس است...
مرا به درون خودم میبرد، به سکوتی عمیق که مثل آینه عمل میکند.
جاییست، شخصی تر، امن تر و پنهان تر.
♡و نوشتن برایم مثل مرتب کردن ذهن است،
خط به خط، واژه به واژه، از میان آشوب درونم عبور میکنم.
راهیست برای فکر کردن، فهمیدن، و گاهی فرار کردن.
راهی برای گفتن چیز هایی که گفتنی نیستند،
و شاید ماندن برای کسانی که بعد ها بخوانند و بگویند:
(این احساس من بود...)

من خودم را نه عکاس، نه نقاش، نه نویسنده میدانم.
و حتی هنوز نمیتوانم خودم را (هنرمند) بنامم،
نه از فروتنی، بلکه چون هنر را خیلی بزرگ میدانم.
اما میدانم که هربار که خلق میکنم،
کمی آرامتر میشوم،
کمی نزدیکتر به خودم،
و کمی دورتر از تاریکی های جهان.

و شاید همین، یعنی خانه...

۲۵ اکتبر، روز هنرمند مبارک🥳💙🤗

صدف سلطانی 👩‍🎨✌

چشم ها، نماد نگاه ما به جهان اند، نگاهی که اغلب تقلیدی و در مسیرهای از پیش تعیین شده است. همه‌ چشم ها یکسان اند، اما در ...
18/10/2025

چشم ها، نماد نگاه ما به جهان اند، نگاهی که اغلب تقلیدی و در مسیرهای از پیش تعیین شده است.
همه‌ چشم ها یکسان اند، اما در این میان، چشمی از مسیر متفاوتی برخاسته؛ جدا از جریان رایج، با بدنی رنگی و دید متفاوت.
دیدن حقیقت، نیازمند پاکسازی ذهن از پیش داوری ها و شهامت بیرون زدن از جمع است. شاید این مسیر، با طرد شدن، تنهایی یا حتی بی فهمی همراه باشد،
اما این بهاییست برای رسیدن به درکی عمیق تر از واقعیت.
باید به تماشای دنیا نشست ولی با نگاهی که از درون برخاسته، نه از عادت.

((رستاخیز نگاه))🖌
اثر((صدف سلطانی))👩‍🎨
#هنر #رسامی #پرداز #رنگه #رستاخیز #نگاه #هنرمند #صدف

وقتی از ترس حرف میزنند، همه از تاریکی، ارتفاع یا تنهایی میگویند...  اما من فکر میکنم با همه‌ شان میشود کنار آمد،  ترس وا...
17/10/2025

وقتی از ترس حرف میزنند، همه از تاریکی، ارتفاع یا تنهایی میگویند...
اما من فکر میکنم با همه‌ شان میشود کنار آمد،
ترس واقعی من... از چیزی دیگریست

از آن قاب لعنتی که ۱۲ نفر در آن نشسته‌ اند
و هر کدام به نوبت، ۳۶۰۰ ثانیه تمام، بی رحمانه و بی وقفه، به من خیره میمانند...
نه حرف میزنند، نه چشم برمیدارند، فقط میچرخند و میچرخند.
و من؟
در میان لیستی که هر روز بلندتر میشود: کار های ناتمام،
کتاب های نخوانده، فیلم های ندیده، حرف های نگفته
و رویاهایی که هنوز نیمه کاره اند،
گیر افتاده‌ام.
هر چه بیشتر میدوم، بیشتر خسته میشوم، مثل سنجابی در چرخ قفس.
حتی اگر بایستم، چرخ میچرخد...
و این یعنی زمان هیچوقت منتظر ما نمیماند.
بلی...ترس واقعی، من گذر زمان است.
از ناتمامی.
از اینکه زندگی، تمام شود
و من هنوز...شروع نکرده باشم.
(صدف سلطانی)💙

عکاس: basir31📸

درِ اتاق من، درست رو به روی درِ دهلیز است. هر کسی که وارد خانه میشود، اولین چیزی که میبیند همان درِ بسته‌ ای اتاقم است. ...
04/10/2025

درِ اتاق من، درست رو به روی درِ دهلیز است. هر کسی که وارد خانه میشود، اولین چیزی که میبیند همان درِ بسته‌ ای اتاقم است.
آفتاب معمولا مهمان اتاقم نمیشود؛ مزیتی دلچسپ در تابستان. در زمستان هم مشکلی ندارم، چون بعضی‌ ها لطف کرده‌ اند و لقب (خرس قطبی) را به من داده اند!
راستش از سرما بدم نمی‌ آید.

امروز صبح که بیدار شدم، تصمیم داشتم آخرین صفحات کتابم را بخوانم و خداحافظی‌ ای محترمانه با آن داشته باشم.
اما چیزی غیر عادی رخ داد: نوری غیرمنتظره از زیر در می‌تابید.
در دل گفتم: (عجب! نکند آفتاب بالاخره تصمیم گرفته از دیوار غرورش پایین بیاید و مهمان خانه‌ من شود؟)
آنهم نه از پنجره که گاهی نزدیک غروب سری میزند، بلکه از در!
چه اندیشه دلنشینی...
راستش، شبیه یک معجزه بود.

حتی برایش دلسوزی کردم؛ این‌همه راه را آمده، بی‌ دعوت!
گفتم حداقل در را باز کنم تا رسم مهمان‌ نوازی را به جا آورده باشم، آخر، چند بار پیش می آید که خورشید خودش بیاید دنبالت؟
اما...
همین که در را باز کردم، با خودم گفتم: (عجب آدمک خوش خیال و خیال‌ پرداز هستی! آفتاب با توِ کوچک چه کاری دارد که بخواهد مهمانت شود؟)

و درست همان‌جا واقعیت، سیلی‌ اش را زد:
پدرم در حیاط مشغول تمیز کردن موترش بود و درِ موتر باز مانده بود. نور خورشید از شیشه‌ ی آن بازتاب یافته و راهش را به اتاق من باز کرده بود.
نه معجزه‌ ای در کار بود، نه مهمان عزیزی.

فقط یک خیال بود.
اما چه خیال قشنگی…
آنقدر واقعی که دلم خواست نگهش دارم.

راستش چه اهمیتی دارد؟
گاهی یک خیال کوتاه، میتواند روزی را زیبا آغاز کند.
این بود آغاز صبح من،
با نوری خیالی با امید ساده، و با لبخندی که تا ساعت ها ماند.
امیدوارم صبح شما هم با همین لطافت و حس خوش شروع شده باشد.
صدف (سلطانی)💙🤗

22/09/2025

🎂💙

20/09/2025

برداشت شخصی از فیلم Room 8

بار اول که فیلم کوتاه ۷ دقیقه‌ ای Room 8 را دیدم، ذهنم عمیقا درگیر شد. اولین برداشتم، فکری ناتمام بود:
اینکه: ذهن انسان شبیه همان جعبه و زندانی است که گاهی در چرخه‌ ای بی‌ پایان گرفتار می‌ شود.

وقتی بیشتر به این برداشت فکر کردم، آن را اینطور کامل کردم:
جعبه و زندان، نماد ذهنی هستند که در چرخه‌ ای از خود بزرگ بینی، قضاوت، و تحقیر دیگران گیر افتاده است.
در دل این چرخه، صدایی تکراری (شاید صدای قلب یا وجدان) مدام هشدار می‌دهد، تا مبادا خود را به تباهی بکشیم.
و این چرخه، که از کنجکاوی ذاتی انسان شروع می‌شود و احتمالا تکرار خواهد شد، فقط با تصمیم ما برای شکستن آن پایان می‌یابد.

اما وقتی بار دوم تماشا کردم، برداشت عمیق‌ تری در ذهنم شکل گرفت:
جعبه، نماد زاویه دید محدود ما به جهان است.
ما اغلب فقط از پشت یک پنجره‌ کوچک و امن به دنیا نگاه می‌کنیم، بی‌ آنکه جرات روبرو شدن با واقعیت‌ ها را داشته باشیم.
چون رهایی واقعی، همیشه با ترس همراه است.

آنجا که زندانی جدید می‌ پرسد (چرا چیزی نمی‌ گویی؟) و پاسخ می‌ شنود:
(اگر بگم، باور می‌کنی؟)
دقیقا همان لحظه‌ ایست که فیلم ما را وادار می‌کند از خودمان بپرسیم:
آیا ما آماده‌ ایم از دریچه محدود ذهن‌ مان فراتر برویم؟
آیا شجاعت درک عمیق‌ تر یا رسیدن به آزادی واقعی را داریم؟

Room 8 ما را نه فقط با یک داستان، بلکه با خودمان روبرو می‌سازد...
با آن جعبه‌ ای که درونش نشسته‌ ایم،
و با سؤالی ساده ولی بنیادین:
(اگر بگویم، باور می‌کنی؟)

19/09/2025

به آن شاخه‌ های جوان رقصان نگاه کن، ببین چطور خودشان را با هر نسیم رها میکنند...
تماشای شادی‌ شان، چقدر زیباست.

در برابرشان، شاخه‌ ای خمیده از درختی پیر ایستاده،
بی‌ صدا، در حال تماشای عشوه‌ های آن جوانک.
شاید دارد خاطراتش را مرور می‌ کند،
شاید هم در حسرت چیزیست...
کسی چه میداند؟

چه میدانیم از درون او؟
از اینکه چه گذشته که شاخه‌ هایش این‌ چنین خم شده‌ اند،
و تار عنکبوت، لابه‌ لای هر برگش خانه کرده است؟

و آن جوانک رقصان...
آیا برای آزادی‌ اش شاد است؟
یا دارد از میان تاریکی‌ ها، بی‌صدا دست‌ و پا میزند؟

کسی چه می‌داند...وقتی هیچکدام از درخت بودن، چیزی نچشیده ایم؟

صدف(سلطانی)💙

Address

Kabul

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Echoes of Art پژواک های هنر posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share

Category