25/11/2025
《آن سوی میو》
روزی عجیبی بود...
در حیاط خانه مشغول کار بودم. منی که همیشه از حیوانات میترسیدم، ولی در عمق قلبم دوست شان داشتم.
امروز اما، با یک پیشی کوچولوی سیاه و سفید خلوت کردم. رنگش مثل دنیای ما بود: نه سفید، نه سیاه، ترکیبی گیج کننده و واقعی. چشمانش چیزی بین سبز و زرد بودند، مثل تردیدی که در وجودم بود.
چند کلمه با هم رد و بدل کردیم.
او با میو و من با تحسین.
پیشی گفت: میوو
من گفتم: چقدر زیبایی کوچولو!
باز چیزی گفت. ندانستم چه، ولی انگار حس داشت. نه فقط صدا، بلکه یک معنا.
برای اولین بار، بی هیچ ترسی به چشمان حیوانی خیره شدم. حسی شبیه گفتگوی بی کلامی بین دو روح.
اما باز هم نتوانستم نوازشش کنم. دستم جلو نرفت.
چرا؟
شاید چون اجازه ندارم حیوانی در خانه نگه دارم...
شاید چون هیچوقت بلد نبودم نزدیک شوم.
شاید هم ترسیدم که به من اعتماد کند.
ترسیدم ازینکه روز بعد، با همان حس قبلی برگردد، ولی منِ امروز دیگر نباشم.
شاید چون همیشه فکر میکردم اگر لمس کنی، دلبسته میشوی... و اگر دلبسته شوی، آسیب میبینی.
رفتم تا چیزی برایش بیاورم. احساس کردم مرا صدا میزند، شاید گرسنه بود، شاید فقط آغوشی میخواست.
اما وقتی برگشتم، دیگر آنجا نبود.
شاید ناامیدش کرده بودم.
شاید آمده بود تا برای اولین بار اعتماد کند... اما من عقب کشیدم.
و با خودم فکر کردم:
آیا همیشه ترجیح میدهم کسی ناامید شود، تا اینکه امید ببندد و من نتوانم بمانم؟
آیا ترسم از دوست داشتن، بیشتر از ترسم از تنها بودن است؟
نمیدانم.
ولی از آن روز به بعد، پیشی کوچولو دیگر نیامد.
و من هنوز نمیدانم، که بیشتر دلم برای او تنگ شده... یا برای شجاعتی که نداشتم.
فقط گاهی، بی صدا، یک ظرف شیر کنار دیوار حیاط میگذارم... شاید روزی برگردد.
✒(صدف سلطانی)